theme designer :

x-themes.blogfa.com




 
يكي از اساتيد دانشگاهxa0; خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:

xa0;
"چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه...
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه...
چقدر خوبه مثبت ديدن...
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم"

شنبه بیست و دوم تیر 1392 3 PM |- مرجان وماندانا -|


ایـن دیـوانگیـست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم


که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم


این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم


که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است


این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم


که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است


این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم



به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه



شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند



تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...








پنجشنبه پنجم بهمن 1391 6 PM |- مرجان وماندانا -|



رفتم دستکش هام رو عوض کنم، نمیدونم تا برگردم چه بلایی سر خودش آورد که اینطوری گریه میکرد! پرسیدم آخه کجات درد میکنه کوچولو؟...بدون وقفه میگفت: «
تقی.....تقی!»
پرستار رو صدا زدم، ولی اونم نتونست متوجه بشه که این بچه چش شده ...بچه هم که ول کن نبود و دائم تقی تقی میکرد! گفتم تقی جان آروم باش! مرد که گریه نمیکنه!! پرستار گفت اسمش که تقی نیست آقای دکتر! تو پرونده اش نوشته رامتین! گفتم خب شاید تو خونه تقی صداش می کنند!!...اونم زد زیر خنده!
ازش خواهش کردم مادر بچه رو صدا کنه، تا بخش رو روی سرمون خراب نکرده!!
مادرش که اومد ، یه چسب زخم خواست و چسبوند رو "
انگشت شست" اش ،بعد هم دلداری اش داد و آرومش کرد
گیج شده بودم! پرسیدم قضیه چی بود؟...
مشخص شد تو مهدکودک ، اسم امام ها رو به ترتیب انگشت های دست، به این ها یاد میدن،... این بچه هم که انگشت شست اش مونده بود لای دسته صندلی و درد گرفته بود، برای همین هم وقتی ازش می پرسیدیم کجات درد میکنه ، همش میگفت: «
تقی»




چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 9 PM |- مرجان وماندانا -|


سلام به دوستای گلمون!خوبید؟مدرسه ها خوش میگذره؟

اووووومدیم یه اپی کرده باشیم!اخه اصن وقت نداریم!اصلا قیافمون شده شکل امتحان!اصلا یه لحظه هم فک نمیکنن که تازه ۱۷ ابانه!خجالتم نمیکشن!

حالا بیخیال!بگذریم!

اهان یه چیزه دیگه!خیلی خیلی ببخشید که ما واسه بیشتره اپاتون نظر نمیزاریم!میایم میخونیم ولی حوصلمون نه که خیلی زیاده نظر نمیزاریم!

خب فکر کنم دیگه چیزی نمونده باشه!

خب دیگه فلن تا اپه بعدی بابای!

ادامه مطلب یادتون نره


ℭoη†iηuê
پنجشنبه هجدهم آبان 1391 0 AM |- مرجان وماندانا -|


یك پیرمرد امریكائی كه بشدت به همسرش عشق می ورزد؛ تصمیم

گرفت برای سالگرد پنجاهمین سال ازدواجشان ، برای همسرش یك

سورپرایزاساسی ترتیب بدهد. برای این منظوربه یكی ازشركتهای

بزرگ تبلیغاتی مراجعه نموده وسفارش دادتاپیغامی به همین منظور بر

روی یك بیلبورددریكی ازشلوغ ترین ازادراه های شهر"سن فیلیپ"به

نمایش بگزارد.اوخواست علاوه برهمسرش همه مردم شهربدانندكه

چقدرهمسرش رادوست دارد. او برای اینكه همسرش رامتوجه این

كاركند بایكی ازدوستان پلیس هماهنگ كردكه وقتی او و همسرش به

نزدیكی تابلورسیدند؛ خودروانهارابه منظورتخلف متوقف نموده وبه

بررسی مدارك انها بپردازدكه از این طریق همسرش قطعامتوجه این

بیلبوردخواهدشد. اتفاقاهمین طورهم شدوهمسرش متوجه این قضیه

شدودرهمین هنگام پیرمردقصه ماباتقدیم دسته گلی به همسرش

برای 50 مین بارازاوتقاضای ازدواج نمود.
 
 
 
http://www.ayandenews.com/UserUpload/Image/1(336).jpg
 
 
http://www.ayandenews.com/UserUpload/Image/2(304).jpg
 
http://www.ayandenews.com/UserUpload/Image/3(245).jpg
سه شنبه دوم آبان 1391 1 PM |- مرجان وماندانا -|




گاهی احساس ِ تنهایی ِ عجیبی میکنم
درست وقتهایی که یک عالمه آدم
تمام ِ حجم ِ چشمهایم را پر کرده اند
همان وقتهایی ... که موزیک ِ بکگراند ِ نفسهایم
پرست از حرفهایی ...... که هیچکدامشان با من نمی زنند
میدونی؟ تنهایی وسطِ یک جمع ِ شلوغ
گاهی سخت ترین سکانس دنیاست
چیزی شبیه ِ وقت ِ استراحت
بین ِ دو نیمه ی گم نشده از گمشده ترین نقطه ی دنیا
هه ... گاهی به صد هزار صندلی ِ ورزشگاه می خندم
که به پاهای من تک نفره ترین جای دنیاست
یا چهار صندلی ِ اضافه ی ماشین ...
که دلم میخواهد همه شان را بگذارم صندوق عقب ...
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 1 PM |- مرجان وماندانا -|


استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار می کنید؟

دانشجوی بی تجربه فورا جواب میدهد

من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد

اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلی را بدینترتیب مطرح کند

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید....

در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود

و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید

محاسبه مقا ومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟

حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواند و طبق معمول سئوال اولی را میپرسد

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم

پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرمه

دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میارم

هوای کوپه مثل حمام زونا داغه

دانشجو میگه اصلا.....

پروفسور گوشزد میکند که این کار زشته...

دانشجو به آرامی می گوید

میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم واگر قطار مملو از انسان ... باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمی کنم
شنبه هجدهم شهریور 1391 5 PM |- مرجان وماندانا -|


 
سلام بچه ها خوبییییین؟؟
 
واستون یه سری جمله های عشقولانه گذاشتم امیدوارم خوشتون بییییاد
 
 
 نظر یادتون نره دوست جونام
                                               
 
 
                

ℭoη†iηuê
جمعه دهم شهریور 1391 1 PM |- مرجان وماندانا -|


سلام بچه ها خوبییییین؟؟؟

مرجانم....این پست را تقدیم میکنم به کسی که خیلی دوسسسسسسسسش دااااااااااارم

(رضا)

من تو زندگیم تا حالا کسی رو مثل رضا دوست نداشتم

یه سری جمله های عاشقانه هست که حرف دل منه

* * *

زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به

خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي

* * *

اگه گفتی دوستت دارم چند حرفه؟

.

.

.

.

دیدی اشتباه کردی

دوست داشتن حرف نیست یه زندگیه

اما زندگی ۲ حرف بیشتر نیست: تــــــــو

* * *

صدایت تار های وجودم را لرزاند در آن هنگام بود که اولین آهنگ زندگیم نواخته شد

* * *

می خواهم بذر گل سرخ عشقت را در پاکترین نقطه ی قلبم بکارم و آن را با چشمه ی صداقت

آبیاری کنم و از خورشید صفا بر آن بتابانم تا خوب رشد کند

دوست دارم آن را چنان بپرورانم و در قلبم جای دهم که حتی شکوفه هایش اندیشه ام

را همیشه جوان و روشن و سبز نگه دارد پس با خودم عهد میبندم مانند چشمانم دوستت بدارم

وآرزو میکنم ریشه اش چنان بر تارو پودم چنگ اندازد که هیچ انسان خاکی

نتواند آن را از من بگیرد

* * *

بیشتر از دیروز،کمتر از فردا،بیشتر از خودم کمتر از خدا،بیشتر از خورشید و عمیق تر از دریا به یادتم و دوست دارم.

* * *

رضا:تو ممکنه در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای من تماااااام دنیایییییییی

* * *

بوسه تنها تصادفی است که پلیس هیچ دخالتی در آن ندارد و آغوش تنها پارکینگی است که جریمه ندارد ...میای تو پارکینگ تصادف کنیم؟!

* * *

من با رضا تو فیس بووک آشنا شدم البته فامیلمونم هست ولی من نمیدونستم

کم کم ازش خوشم اومد.ولی به روی خودم نمی آوردم بعد کم کم باهام چت کردیمو او اولا

چون زیاد روم نمیشد باهاش راحت باشم بهش میگفتم تو دایی من هستی

البته باید بگم یه عروسی هم رفتم که رضا هم بود و اون عروسی یکی از بهترین عروسی های

زندگیم بود ویک خاطره شیرین...

خلاصه دوستیمون شروع شد

(ین بود خلاصه ای از دوستیه ما)

 

شنبه چهارم شهریور 1391 4 PM |- مرجان وماندانا -|


اگر کسی بیش از حد می خندد، حتي به مسائل خیلی

ساده و معمولی؛او از درون به شدت اندوهگین

است. اگر کسی بیش از حد می­خوابد، مطمئن باشید

که او احساس تنهایی می­کند.

اگر کسی کمتر حرف می­زند و یا در زمان حرف زدن

بسیار سریع صحبت می­کند؛ این بدان معنیست که

رازی برای پنهان کردن دارد.

اگر کسی قادر نیست بگرید، او شخصیتی ضعیف

است.

اگر کسی بطور غیر نرمال غذا می­خورد، از استرس

و فشارِ زیاد رنج می­برد.

اگر کسی به سادگی می­گرید، حتي در برابر مسائل

خیلی ساده، او فردی بی گناه و دل نازک است.

اگر کسی به سرعت عصبانی می­شود، حتا برای

مسائل کوچک و پیش پا افتاده، این بدان معناست که

او عاشق شده است.

اگر به اطراف خود بخوبی نگاه کنید، همه این موارد

را خواهید یافت ...


 دیگران را بفهمیم



جمعه سوم شهریور 1391 1 PM |- مرجان وماندانا -|


کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره ی قلبت تبعید کردی به دوردست ها....

انقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزد.

تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این

چنین سنگین برایش رقم زدی نیازی نبود وامه ار این همه فاصله شوی.شاید

این من بودم که نمی دانستم در استان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست

داشتن جرم است وگناهی بزرگ....

نترس ....سر زنشت نمیکنم.

نای برگشتن را هم ندارم همان یه ذره نیرو وتوانی را هم که داشتم خرج دلتنگی

هایم کردم....

درست است نا عادلانه مجازاتم کردی و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی

مرا از خود راندی اما....

ایا می دانستی هنوز هم تویی ان

پادشاه کلبه حقیرانه قلبم



یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 2 PM |- مرجان وماندانا -|


جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 2 PM |- مرجان وماندانا -|


 
قدر خانواده ات را بدان...
با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه! معذرت میخوام. من هم معذرت میخوام. دقت نکردم ...

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم

اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم

کمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد همینکه برگشتم به اوخوردم و تقریبا انداختمش با اخم گفتم: ”اه ! ازسرراه برو کنار"

قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یک غریبه برخورد میکنی ، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی

برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی. آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است.
خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه

هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه احساس حقارت کردم

اشکهایم سرازیر شدند. آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم

بیدار شو کوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم نمیبایست اونطور سرت داد بکشم گفت: اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان من هم دوستت دارم دخترم و گل ها رو هم دوست دارم مخصوصا آبیه رو

گفت: اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو ...

آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکتی که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد؟

اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد.

و به این فکر کنید که ما خود را وقف کارمیکنیم و نه خانواده مان

چه سرمایه گذاری نا عاقلانه ای! اینطور فکر نمیکنید؟!

به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟

جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 2 PM |- مرجان وماندانا -|


من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس ،باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم ،حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 1 AM |- مرجان وماندانا -|


 

در زبان انگلیسی واژه های

FriEND (دوست)
BoyfriEND (دوست پسر)
GirlfriEND (دوست دختر)
BestFriEND (بهترین دوست)

همگی سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند.

اما کلمه FamILY (خانواده) سه حرف ILY را دارد که همان مخفف "I Love You" می باشد

و جالب است بدانید :

FAMILY= Father And Mother I Love You

شنبه بیست و یکم مرداد 1391 2 PM |- مرجان وماندانا -|


سلام به دوستای گلمون!خوبید ؟ خوش میگذره؟

این بار باره اخره که واسه آپامون خبرتون میکنیم!

اخه هر دفعه که میام وب و پست میزارم میرم که همه رو خبر کنم میبینم نصفه بچه ها خداحافظی کردنو رفتن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الان از ۴۴ لینک ۳۰ تا شون رفتن! این یعنی اینکه ما هم کم کم باید بریم ولی ما نمیریم!

دیگ لطفا خودتون به ما سر بزنید!ما روحیمونو واسه ادامه وب از دست میدیم!

البته یه لطف کنید مارو از اپاتون با خبر کنید!!

سه شنبه هفدهم مرداد 1391 3 PM |- مرجان وماندانا -|



داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو..، فقط فوت كرد !
گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن .

دوتا فوت كرد.

گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .

گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .

گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد .

با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟

اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن.

سه شنبه هفدهم مرداد 1391 3 PM |- مرجان وماندانا -|


سلام به دوستای گلمون !

تو این پست براتون عکسا و جمله های قشنگ گذاشتیم!

 


ℭoη†iηuê
یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 1 PM |- مرجان وماندانا -|


تو کجایی سهراب!

اب را گل کردند چشم ها را بستند

 چه با دل کردند

وای سهراب کجای آخر؟

زخم ها بر دل عاشق کردند

خون به چشم شقایق کردند؟!

تو کجای سهراب که همین نزدیکی عشق را دار زدند

همه جا سایه دیوار زدند

ای سهراب کجای که ببینی حالا دل  خوش مثقالیست

دل خوش سیری چند......

صبر کن سهراب قایقت جا دارد

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...

یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 12 PM |- مرجان وماندانا -|



 

 

سلام به همه ی دوستای گلم !!

خوبید؟تابستون بهتون خوش میگذره؟ما که سرمون خیلی شولوغه!شلوغ تر از سال تحصیلی!

ولی خیلی بهمون خوش میگذره حداقل خیلی بهتر از مدرسه هاس دیگ!!

این پستس که گذاشتیم از همون پست طولانیاس که اکثرا حوصله خوندن ندارن!

اکه نخوندید هم نظر بزارید!منتظرتونیم


ℭoη†iηuê
دوشنبه نهم مرداد 1391 11 AM |- مرجان وماندانا -|


چقدر به هم بدهکاریم؟


ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"

شنبه هفتم مرداد 1391 11 PM |- مرجان وماندانا -|


انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...





شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !



تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!



تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛



هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !


برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد



و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد



تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!



متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم



از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
شنبه سی و یکم تیر 1391 4 PM |- مرجان وماندانا -|



به سرنوشت بگوييد اسباب بازيهايش بى جان نيستند؛ آدمند؛ مى شكنند،آرامتر



جمعه سی ام تیر 1391 12 PM |- مرجان وماندانا -|



و چه زیبا میگوید

ولی افسوس

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
 
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
 
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
 
باید آدمش پیدا شود!
 
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش،

پشیمان نخواهی شد!
 
سنت که بالا رفت کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم

مانده، که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
 
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت

بِکشی‌اش…
 
شروع می‌کنی به خرج کردنشان ...
 
 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی،
 
توی رقص اگر پا‌ به ‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند

خواند،
 
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد،
 
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ

را نشانت داد.
 
 برای یکی، یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی، یک دلم برایت تنگ می‌شود،

خرج می‌کنی. یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟
 
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی، به مخ‌زدن به اعتماد

آدم‌ها، به سوء استفاده کردن،  به پیری و معرکه‌گیری. اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن ‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را

به یاد بیاورند.
 
غریب است دوست داشتن
 
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن
 
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد
 
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
 
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
 
 تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند. 
 
دکتر علی شریعتی

سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 1 PM |- مرجان وماندانا -|



یه جـاهای قشنـگی تو زنـدگی هـست ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.


و بالاخره خواهی فهمید که :

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "
همین طوری پرسیدم" هست.

قدری احساسات پشت "
به من چه اصلا" هست.

مقداری خرد پشت "
چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت "
اشکالی نداره" هست.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!
دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 3 PM |- مرجان وماندانا -|


چه سخت است از صبر گفتن و دلجویی دادن وقتی که لحظه هایت همیشه با درد آمیخته شده است.
چه سخت است امید بستن به فرداهای دور از انتظار وقتی که تنها، درد مرهم زخم هایت باشد.
میدانم چقدر سخت است وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی و میدانم چه سخت است وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی.
آری، چه سخت است موعظه وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد...

نمی دانم چه باید گفت
ولی
تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.
جمعه بیست و سوم تیر 1391 2 PM |- مرجان وماندانا -|






یادت باشد که مرا آرزو به دل گذاشتی ، مرا در حسرت همه چیز گذاشتی…
وقتی دیدنت از آن دور دستها نیز آرزوی من است ، نگاه به چشمانت را در خواب میبینم
یادت باشد که مرا بدجور به انتظار گذاشتی، در آن ساحل عاشقی آنقدر منتظرت نشستم که سرزمینم به وسعت یک کویر شده ، دلم خشک خشک تشنه ی قطره ای محبت شده
یادت باشد که پا گذاشتی بر روی همه چیز ، فکر کنم دیگر دلت در فکر و خیال من نیست
یادت باشد که یادم نرفته حرفهایت ، آن همه قول و قرار های عاشقانه نیز که جای خودش ، بماند!
یادت باشد آن روز ، همان دیروز ، گفتی تا امروز مال هم میمانیم ، همدیگر را تنها نمیگذاریم ، چه خوش خیال بودم ، فکر فردا نبودم ، دیروز را میدیدم که عاشقانه با منی ، نمیدانستم روزی از دلم ، دل میکنی
یادت باشد که نرفته از یادم گذشته ها را ، کارم شده فکر کردن و افسوس خوردن ، خیلی سخت است در اوج عاشقی از عشق مردن…
خیلی سخت است غنچه عشق در قلبت بشکفد و همان لحظه پر پر شود ، لحظه پژمرده شدنش را با چشمهای خودت ببینی و بفهمی آن گل مال تو نبوده ، با هوای قلب تو سازگار نبوده….
یادت باشد که دلخوشی هایت مرا به اوج برد ، یادت نرود که مرا با دستهای خودت رها کردی به جایی که دیگر خودت نیستی ، جایی که باور ندارم دیگر مال من نیستی ….
یادت باشد همه چیز را ، فردا نیایی بگویی به یاد ندارم چیزی را ، یادت باشد که یادم نرفته بی وفایی هایت ، میدانستم شاید روزی قلبت با دلم راه نیاید….


پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 8 PM |- مرجان وماندانا -|


مینویسم از یک عمر پر از عشق، عشقی که با تو پایانی ندارد
دلم برای دفترم تنگ شده ، دفتری که پر از خاطرات با تو بودن است
من هنوز هستم و خواهم ماند ،من هنوز به پای تو نشسته ام و هنوز هم قلبی بااحساس در سینه دارم
چه باشم چه نباشم عاشقت می مانم ، مهم این است که هستم و در غربت فاصله ها نشسته ام
نشسته ام به انتظار طلوع پایان فاصله ها
تو دلت میگیرد و من نیستم ، من دلم میگیرد و تو نیستی
من تحمل میکنم، تو اشک میریزی ، من به انتظارت میمانم، تو بهانه مرا میگیری
همین است عشق بی پایان ما ، همین است داستان زندگی ما
من درد دلم را مینویسم ، چه کسی بخواند ، چه نخواند
من به عشق تو مینویسم ، چه بخوانی چه نخوانی
مهم این است که قلبم دائم در حال تکرار آنهاست.
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 8 PM |- مرجان وماندانا -|



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...

سه شنبه بیستم تیر 1391 9 PM |- مرجان وماندانا -|


بـعـضی آدمـها ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آدمایی هستن که
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم ...
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده،
راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون حیوونکی نپره ...
اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه
همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن
اینا فرشتن ...
تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه، اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین، داغون می شن !
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصاد
فی چشم در چشمشان می شوی،
دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لب
خند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گویند
این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آدم‌هایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،
آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین،
خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست،
با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه

وقتی از کنارشون رد میشی بوی عطرشون تو هوا مونده

وقتی بارون میاد دستاشون رو به آسمونه

وقتی بهشون زنگ میزنی حتی وقتی که تازه خوابیدن
با خوشرویی جواب میدنو میگن خوب شد زنگ زدی باید بلند میشدم

وقتی یه بچه میبینن سرشار از شورو شوق میشن و باهاش شروع به بازی کردن میشن

آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن هم زندگی رو لذت بخش تر

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد
اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است
پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
سه شنبه سیزدهم تیر 1391 8 PM |- مرجان وماندانا -|


ϰ-†нêmê§